تبليغاتX
چکـــــــــــاوک شکـــــــــــسته پر

چکـــــــــــاوک شکـــــــــــسته پر

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

به صلیب صدا با جرم گفتن ...

به خدا شور بهاران همه از یادم رفت !

متولد شد تا از غم مردم سخن گوید!

داریوش روز دوشنبه ساعت ۱.۴۸ بامداد در تاریخ ۱۵بهمن سال ۱۳۲۹

در شهر تهران چشم به دنیا گشود شاید بهتره بگیم متولد شد تا از

غم مردم سخن گوید که غم خود هم به آن اضافه شد !

اسم اصلی داریوش علی اکبر اقبالی بوده که به درخواست عمویش

از این اسم به داریوش تغییر کرد !

پدرش محمود اقبالی اهل آذربایجان بود و به همین خاطر داریوش دوران

کودکی خود را در شهر میانه یعنی زادگاه پدر و مادرش گذرانید .

اولین بار وی در ۹ سالگی در مدرسه شهر آرا بمناسبت جشنی به

روی صحنه رفت که این امر سبب گردید داریوش گرایش بیشتری نسبت

به خوانندگی پیدا کند .

داریوش در ۱۴ سالگی در نزد یکی از عکاس های شهر تبریز به نام

عکاسی لاله مشغول بکار شد ولی بعد از مدتی که با شخصیتی بنام

حسن خیاط باشی آشنا شد حرفه ی عکاسی را رها کرد و بصورت

رسمی در سال ۱۳۴۹ به دنیای موسیقی پیوست و چندی نگذشت وی

با آهنگ به من نگو دوستت دارم در قلب مردم جای گرفت .

در کارنامه ی ۳۶ ساله داریوش بیش از ۲۲۰ آهنگ ثبت شده و ایفای

نقش در سه فیلم یاران و بادام های تلخ و فریاد زیر آب تجربه سینمایی

او می باشد .

از سال ۲۰۰۰ داریوش فعالیت های خود را گسترده تر کرد و به حمایت از

هموطنان دردمندش که از بیماری اعتیاد رنج می برند بنیادی به نام آینه را

تاسیس کرد .

هر چند داریوش از سرزمینش دور است ولی موسیقی او یاد آور این است

که با پشت کار و همبستگی و عشق و ایمان می شود دوباره وطن را ساخت

اگرچه با استخوان خویش !!!

آخ اگه شب شیشه ای بود !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 21:19  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

با خون آن دلیران آسان وضو گرفتیم ...

با زورقی شکسته پارو به آب دادیم !

ای خالق خلق رهنمایی بفرست

ای رازق رزق ره گشایی بفرست

کار من بیچاره گره در گره است

لطفی بکن و رهنمایی بفرست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 14:8  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

داریـــــــــــوش همیشه داریــــــــــــــوش!

آمار نظر دهی انتخاب بهترین خواننده که از ۹۵۷ نفر

در شهر تبریز که با تلاش دوستان به اتمام رسید

 به شرح زیل می باشد :

۱.هایده                               ۸۳۱   رای

۲.داریوش                            ۸۱۹   رای

۳.گلپایگانی                          ۷۹۲   رای

۴.ستار                                ۶۰۱   رای

۵.ابی                                  ۵۷۶   رای

۶.حمیرا                               ۵۷۳   رای

۷.فریدون فروغی                  ۴۸۸   رای

این آمارگیری فقط از میان ۷ خواننده ی بالا که مشاهده میکنید انجام شده

و این کار صرفا بخاطر بزرگ مرد داریوش انجام شدو همانطور که می بینیم

داریوش بعد از زنده یاد هایده بیشترین نظر را به خود اختصاص داده و ضمنا

  این آمار از ۹۵۷ نفر انجام شده است و توجه داشته باشید که هر یک از

                    افراد از خواننده های انتخاب شده چند نفر رو انتخاب کردند  !               

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:13  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد !

                                                 zendo0ni2000@yahoo.com

تو روزنهء نوری درخانهء ظلمت پوش
ديباچهء آوازی برمتن شبِ خاموش
چيزی به من از باران چيزی به من از پرواز
چيزی به من از گريه چيزی به من از آواز
می بخشی و می خوابی بر بستری ازاعجاز
می مانم و می رويم درسنگرِ يک آغوش
بر متن شب خاموش.

شب حوصله می سوزد وقتی که تو درخوابی
ظلمت همهء دنياست وقتی تو نمی تابی
تنديسهء تنها ئی درخوابی و زيبا ئی
مهتابی و بر پيکر دوری و همينجائی
درخانهء ظلمت پوش
توروزنه نوری

چيزی به من از باران چيزی به من از پرواز
چيزی به من از گريه چيزی به من از آواز
می بخشی و می خوابی بر بستری ازاعجاز
می مانم و می رويم درسنگرِ يک آغوش
بر متن شب خاموش

تو روزنهء نوری درخانهء ظلمت پوش
ديباچهء آوازی برمتن شبِ خاموش
درسنگرِ يک آغوش

www.sogh00t.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:14  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

کو خنجر تیزی که کنم پاره دلم را از بهر رفیقی که صفت داشته باشد ...

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد !

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
غزل پريده رنگ است دل ترانه تنگ است
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر كسي همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده‌هاي من رو دزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه مي‌ديد
رسيده‌ام به ناكجا خسته از اين حال و هوا
حديث تن نيست مرا طاقت من نيست
مرا طاقت من نيست مرا طاقت من نيست
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر كسي همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده‌هاي من رو دزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه مي‌ديد
رسيده‌ام به ناكجا خسته از اين حال و هوا
حديث تن نيست مرا طاقت من نيست
مرا طاقت من نيست مرا طاقت من نيست
طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
دل ترانه تنگ است غزل پريده رنگ است
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:30  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

خوشا مردن . خوشا از عاشقی مردن !

همیشه در مصاف من نقاب از چهره می افتد !

گلایه
برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه ، منه خسته پایه ي پل
ای که نزدیکی مثلِ من ، به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، غروره سنگم اما شکستم
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم
تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحملِ درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن ، یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست ، جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ي فردای من نیست
این ترانه ي زواله ، این صدا ، صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم

zendo0ni2000@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:59  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

وقتی شب,شب سفر بود...

عشق را در پست توی خانه نهان باید کرد !

چشم من

چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمی یاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرای آسمون ها

کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه رو سینه

حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم می یاره

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

خورشید روشن ما رو دزدیدند زیر اون ابرای سنگی کشیدن

لب بسته سینه ی غرق به خون قصه موندن آدم همینه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

***

به کجا چنین شتابان؟!

گون از نسیم پرسید دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد به جز این سراسرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:12  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک ...

 

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

دیروز مسیر قصه هام یه جاده بود به خورشید امروز به بیراهه شده یه شوره زار تردید

گناه هر چی که گذشت به گردن ما بود و هست !!!            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:22  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

کاش من و تو می فهمیدیم اومدنی رفتنیه داوود زندونی

               دل من دیگه خطا نکن با غریبه ها وفا نکن

              زندگی رو باختی دل من مردم رو شناختی دل من

               تا به کی سراپا حقیقتی تا به کی خراب محبتی

             همنشین این اون شدی خسته و پریشون شدی

                دشت بخت تو کویر شده مرغ آرزوت اسیر شده

              روبروت سراب پشت سر خراب

                   ساکت و صبوری دل من مثل بوف کور این دل من   

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 19:27  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

بی تو دنیا بر سرم آوار شد

بین ما هر پنجره دیوار شد

درد ما در بودن ما ریشه داشت

رفتن و مردن علاج کار شد

آنکه اول نوش دارو می نمود

عاقبت بر لب ما زهر نیش مار شد

عاقبت با حیله ی سوداگران

عشق هم کالای هر بازار شد

آب یکجا مانده ام دیا کجاست

مردم از بس زندگی تکرار شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:27  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

آیا سرنوشت داریوش را به این روز انداخت؟

ماجرای اسید پاشی مریم به صورت داریوش همه را ناراحت کرد

ریخته شدن اسید بر روی داریوش شاید فرمان سرنوشت بود که به دست کسی بنام

مریم اجرا شد و افسوس چرا تیر سرنوشت داریوش را نشانه گرفته بود .

اسم : مریم محمدی با شوهری بنام سعید و چند بچه که گرفتار داریوش شد .

مریم دختری بود از خانواده ای با شرایط مالی زیر صفر که به اجبار با شوهرش ازدواج کرد

و ثمره ی زندگی اینها چند بچه و آخر جدایی ....

داستان از اینجا شروع شد که دوست قدیمی سعید به خانه آنها آمد وقتی بعد از

چند روز ماندن وقتی یک روز صبح از مریم و سعید خداحافظی کرد رو به سعید و مریم کرد و گفت

اگه چیزی لازم دارید واستون از شهرستان بفرستم مریم گفت اگه میشه چند تا نوار بفرست .

وقتی که مریم نوار ها را انداخت توی کاست و صدایی لرزان را شنید که می گفت

بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو ...

زندگیش بطور کلی عوض شد او به زحمت توانست داریوش رو از نزدیک ببیند

ولی داریوش گفت اگه می خوای با من باشی باید از شوهرت جدا بشی

مریم با جنگ و دعوا طلاق نامه رو آماده کرد ولی داریوش به دلایلی دیگر نمی توانست

به حرفش عمل کند . حال مریم بیچاره دیگر بدبخت شده بود

تنها کاری که به ذهن وی رسید انتقامبود .!

بله مریم با برنامه ریزی اسید رو توی لیوان ریخت و وقتی داریوش در حین اجرای

آهنگ نفرین نامه بود که ریختگی اسید بر روی گوش و گردن داریوش فردایی تلخ برایش

رقم زده شد .

 عزیزانی که می خواهند داستان کامل این ماجرا را بدانند می توانند به کتاب شکوفه ی سیاه که

نوشته شده خود مریم محمدی است مراجعه کنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 18:49  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغتن یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار !

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام  زهرم در  پیاله زهر مارم در صبوست ...!

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ...

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست !

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور ...!

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !!!

 همان طور که همه ی ما می دانیم کار هایی که داریوش اجرا کرده دارای معانی سنگینی می باشد

اگر ما به این شعر توجه کنیم از دیدگاه یک فرد شعری معمولی میبینیم . در حالی که در این شعر یک

نفرین نامه ای نهفته است که گویای تمامی جنایاتی می باشد که در طی مدت سال زندگی یک فرد

می باشد . در اینجا برگ تشبیه شده به یک مرداب که ما انسان ها در آن زندگی می کنیم و رو به

فرو رفتگی در باتلاقی هستیم که این باتلاق همان مرگ زندگی است  .

خیلی خوشحال می شم نظر دوستان رو هم در این مورد بدونم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:59  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

مرا به خانه ام ببر

شب اشیان شب زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا بخانه ام ببر
کسی بیادعشق نیست
کسی بفکر ما شدن
ازان تبار خود شکن
تمامه ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست

مرابخانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست
مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست

مرابخانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست
مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 18:6  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

          داریوش یا ابی ؟

                                                                          

این روز ها دیده میشه که جنجالی بین طرفداران ابی و بزرگ مرد داریوش بدجوری همه رو ذوق زده کرده

و دعوا سر آلبوم  راه من به راه افتاده که باعث ناراحتی هر دو طرفین شده .

بهتره موضوع اصلی رو از زبان فرید زلاند بشنویم که می فرماید : آقای داریوش در این بحث هیچ گونه

مقصر نمی باشد و این آهنگ من بوده من من تصمیم می گیرم به چه کسی بدم یا ندم .

این آهنگ رو قرار بود آقای ابی و مرتضوی اجرا کنند ولی آقای ابی قبل از اینکه با من در تماس باشند

این آهنگ رو بی اجازه در وب سایت خود گذاشته اند و از این بابت هیچ گونه پولی به من پرداخت

نکرده اند  اگر ادعا می کنند این جور مسله ای بوده میتوانند با مدرک از طریق قانونی از من شکایت کنند

حال چرا این آهنگ رو آقای داریوش اجرا کرد ؟

این آهنگ حاصل چهار سال تلاش ما بوده و از آنجا که این آهنگ از زندان اوین و زندان قصر و شکنجه ها

صحبت می کنه این کار یک حس خاصی برای اجرا می خواد که بجز داریوش کس دیگه

نمی تونه این حس رو در آهنگ پیاده کنه و چون این بلا ها یی که داریوش در آن زمان تحمل کرد واقعا

لوح تقدیر این بزرگ مرد میتونه این آهنگ باشه 

 

نظر خود داریوش رو ببینیم در مورد این آهنگ چیه ؟

من در تمامی این مدت سعی کردم چیزی رو انتخاب کنم و بخونم که واقعا باهاش زندگی کردم پس ما

می بینیم که این کار یعنی راه من می تونه تفسیر کننده ی زندگی این بزرگ مرد باشه !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:43  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

گلایه داریوش از طرفدارانش

داریوش در مصاحبه ای با رادیو بی بی سی گلایه کرد از اون عده دوستانی که وبلاگ در مورد

داریوش تنظیم کرده اند .

داریوش از این بابت ناراحت بود که عده ای از عزیزان مطالبی در مورد داریوش می نویسند که از

واقعیت زندگی داریوش دور است . مخصوصا در معانی کردن شعر های این بزرگ مرد خوب دقت نمی کنند

و در کمال بی اعتنایی توهین به آهنگ های این بزرگ مرد می کنند و حرمت اون یکی عزیزانی رو که

عاشقانه داریوش رو می پرسند زیر پا می گذارند .

خواهش من از دوستان عزیز این است که لطفا در وبلاگاشون اون چیزی رو که واقعا شایسته داریوش

است بنویسند .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:13  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:38  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

غم اومده خونه ی من انگشت رو بر در می زنه .

مهمون نا خونده ی من هر شب به من سر می زنه .

ای غمه که در می زنه دلم براش پر می زنه !

مهمون نا خونده ی من هر شب به من سر می زنه !

ای غم بیا ! ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من ...

یه وقت نشه هوس کنی بری از این خونه ی من !!!

زندگی زندون منه بعد از خدا گواه من چشمان گریون منه ...

دل کوچیک جای ما نیست خونه ی تو دل منه ...

جای تو ای غم همیشه تو قلب غمگین منه ...

ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من !

یه وقت نشه هوس کنی بری از این دیار من !!!

                                               

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 19:39  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

در به در هميشگي   كولي صد ساله منم  خاك تمام جاده هاست  جامه ی كهنه تنم
هزار راه رفته ام   هزار زخم خورده ام  تا تو مرا زنده كني   هزار بار مرده ام
شب از سرم گذشته بود   در شب من شعله زدي  براي تطهير تنم   صاعقه وار آمده اي
قلندرم قلندرم   گمشده ی در به درم   فرو تر از خاك زمين  از آسمان فراترم
قلندرانه سوختم  لب از گلايه دوختم   برهنگي خريدمو   خر قه ی تن فروختم
هوا شدي نفس شدم  تيشه زدي ريشه شدم آب شدي عطش شدم  سنگ زدي شيشه شدم   قلندرم قلندرم
گم شده ی در به درم فروتر از خاک زمین از آسمان فراترم  تهی زقهر و کین شدم  برهنه چون زمین شدم
مرا تو خواستي اينچنين   ببين كه اينچنين شدم  سپرده ام تن به زمين  خون به رگ زمان شدم
سایه صفت در پی تو راهی لامکان شدم  هیچ شدم تا که شوم  سایه ی تو وقت سفر
مرا به خویشتن بخوان  به باغ آیینه ببر  قلندرم قلندرم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:27  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویر گر جدایی هاست

بر من خرده مگیر که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی بپایان میبرد

محکومیم به زنده ماندن تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم

ای مهربان

وقتی خورشید به پیشواز شب می رود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی میشود

تو را با تمام خاطرات دیرین میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم

گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید برم تا با غم غریبی خویش

غم غربت را از جداره ی دل عاشقان بزدایم

ولی بدان نبض خاطرم همیشه به یاد تو خواهد زد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:15  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

گل بارون زده ی من گل یاس نازنینم می شکنم پژمرده می شم نزار اشکاتو ببینم

تا همیشه تو رو داشتن داشتنت تمام دنیاست از تو و اسم تو گفتن بهترین همه حرفاست

با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه از تو وقت غم خوردن ندارم

ای غزل وارث دلتنگ که همه تنت کلامه هنوز هم با گل گونت شرمک اولی سلامه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:53  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

از زمزمه دلتنگیم از هممه بیزاریم ...

نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم
هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم
تشويش هزار آيا وسواس هزار اما
يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها داريم
دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي‌بريم ابريــم و نمي‌باريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم
دوران شكوه باد از خاطرمان رفته‌است
امروز كه سد بسته‌است خشكيده و بي‌باريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
تشويش هزار آيا وسواس هزار اما
يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها داريم
دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي‌بريم ابريــم و نمي‌باريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم
هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:26  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است...

کوه ناهموار را هموار کردن شکل نیست حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است ...

بار حمالان به دوش خود کشیدن رنج نیست زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است ...
 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:47  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

یکی با خنده آمد از ‍‍‍پس راه یکی با گریه ایی مغموم گم شد
در این آشفته بازار هیاهو حقیقت ماند و نامعلوم گم شد

تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم...
جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا...
چه رنجی از محبتها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم...
نگاه آشنا در این همه چشم ندیدم و ندیدیم و ندیدیم...

سبکبالان ساحل ها ندیدند بدوش خستگان باریست دنیا...
مرا در اوج حسرت ها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا...
عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا...
میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا...
عجب یار وفاداریست دنیا عجب دریای طوفانیست دنیا...
عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 17:32  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

بیا مادر کفن پوشان به جسم پر گناه من

مرا آهسته خاکم کن تو ای تنها پناه من

مکن در مرگ من زاری برو آهسته خواب امشب...

که شد فرزندت آواره جدا از این جهان امشب!

اگر دیگر صدای من نمی گرید در این در ...

اگر کر کسی نمی آید به دنبال من در این در ...

چون که شد فرو دیده ام بسته من هم دیگر شدم خسته ...

                                              

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 17:24  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم ...

همیشه در گریز و در گدازم نمی مانم به یک جا بی قرارم...

سفر یعنی من  گستاخی من همیشه رفتن و هرگز نماندن...

هزاران ساحل رو نادیده دیدن به پرسش های بی پاسخ رسیدن...

من از تبار دریا من از نسل چشمه سارم رهاتر از رهایی حصار بی حصارم...

ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست همدرد و یار من نیست کسی که یار من نیست!

صدای زنده بودن در خروشم به ساحل که میایم خموشم...

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست برای مرگ هم در خانه جا نیست...

اگر خاموش بشینم روا نیست دل از دریا بریدن کار ما نیست ...

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:49  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  |